فقر ,خوان

یا رب گسسته گشته فسار و عنان فقر
قامت خم آمده ز فشار گران  فقر
ای بشکند یدی که به خوان بلا نشاند
خوان بلا که گفته شده به ز خوان  فقر
ناموس و عزّ و عفت و عصمت فنا گرفت
ایوای از این حقارت و این ارمغان  فقر
از دود آه پر شررم آسمان گرفت
خطّی فتاده بر رخ زرد از نشان  فقر
در آرزوی مرگم و مرگم نمی رسد
من ناتوان ، فزون و زیاده توان  فقر
دریای پر تلاطم و پر موج و پربلاست
دور از رسیدن بلم ما کران  فقر
آتش به جسم و جان زد و ارکان شرر گرفت
یا رب فتد شرارهٔ آتش به جان  فقر
رعشه فتاده بر لب و دندان و بر زبان
من ناتوان و عاجز و گنگ از بیان  فقر
نه ملجاء و امان که پناهنده اش شوم
از سافک ستم سیر و بی امان  فقر
سرمایه ام به باد فنا رفت (هدایتا)
گشتم اسیر باد بلای وزان  فقر
منبع اصلی مطلب : شعر
برچسب ها :  فقر ,خوان
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : فقر